خرید بک لینک

کت

هرچه به زنگ آخر نزدیک میشد ، اضطراب و نگرانی من بیشتر میشد ، از مدرسه تا خانه ، اول یک سرازیزی بود که به دکان ابول میرسید ، از آن به بعد قوز اصلی بود .این کوچه لعنتی ، سگ جهانگیر مثل اینکه قاتل جفتش را پیدا کرده ، گوش ها را نیز میکرد ، و به من زل میزد . گاهی اینقدر صبر میکردم . تا رهگذری برسد ، ومن در پناه او از جلو خانه جهانگیر بگذرم. چه بسا آن رهگذر راهش کوتاه بود و به خانه جهانگیر نمیرسید. ومن را رو در روی آن حیوان لعنتی تنها میگذاشت.
تک و تنها توی این کوچه خلوت در سوز سرمای زمستان ، خوشبختانه درختان لخت با معرفت کوچه با من همدردی میکردند و همراه من از سوز برف می لرزیدند .تا بالاخره تو این زمهریر سرما من به خانه میرسیدم . آجی مرا با همه لباسهای برفی و خیس بغل میکرد و زیر کرسی میبرد. باهمان کتی ، که همه برادران بزرگتر ، به نوبت پوشیده بودند .و حالا آجی گشادیش را درز گرفته بود ، و قدش را کوتاه کرده بود، که قد من بشود
اما تهران به آن سردی نبود . مخصوصا با کلاه گوشی هایی که شاباجی برای من و برادرم خریده بود .کلاهی که نقاب داشت و پارچه داخلیش کرک دار بود . اینجا دیگر ترس و نگرانی سگ جهانگیر هم نبود . پایتخت این خاک پر گهر ، تومنی صنار با کوچه های خاکی پر از تاپاله شهر ما فرق داشت. اینجا درد رنگ دیگری داشت . من میز دوم بودم ، خانم که یک دامن تنگ چسبان می پوشید می آمد روی میز اول می نشست. و بیشتر شاگرد ها ، مخصوصا دوساله ها و بزرگ های کلاس مثل اینکه آب در لانه مورچگان ریخته باشند ، از جای خود بیرون میآمدند و به هر بهانه ای دور و اطراف آن نیمکت را رها نمیکردند. و زنگ تفریح با هزار حیله و نیرنگ میخواستند مرا راضی کنند و دست بسرم کنند. تا جای من بنشینند.
اما سر بزرگ قصه هنوز زیر لحاف بود. ماجرا وقتی رنگی شد . که خانم معلم موقع تعطیل شدن مدرسه از من خواست که همراه او به دفتر بروم. پوزخند ها و نگاه های مشکوک و حسادت آمیز و تنه زدن و آزار و اذیت شروع شد . باید از معرکه در میرفتم .سگ کی باشم که بخوام جلو اون اوباش های اینده وایسم.

باز هم کت!! خانم معلم که زن مهربانی بود . بستهای به من داد و گفت : تو این زمستون چطور اینطور لخت به مدرسه میایی؟ بگیر از فردا این را بپوش . بعد به فراش مدرسه سپرد که دور از چشم شاگردان ، من را از در پشتی به کوچه بفرستد.
البته من آنطور که آن زن مهربان فکر میکرد ، بی لباس نبودم . همان کت بد قواره قدیمی را داشتم . که حالا یک وصله هم اجی بعد از سوختن پشت آن زده بود. ومن ترجیح میدادم بدون آن پلاس شندره بی رنگ و رو با سرما بسازم وبدون کت به مدرسه بیام.

تا اینکه دلسوزی و ترحم یک انسان راه گشا شد. و من مفتخر شدم به پوشیدن قبای دست دوم فامیل های خانم معلم.

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:24

صفحه بندی