آرام و قرار نداره . طاقت نمیاره چند لحظه جائی بند بشه . تلفن زنگ میزند . روزنامه را تو هوا ول میکنه و سریع از اطاق میزنه بیرون . امان نمیده که زنگ دوم بخوره ، میپره روی مبل و گوشی را میقاپه ، بچه ها هرکدام گوشه ای مشغولند . سپیده از درس و کتابش غافل شده وبا گوشی تلفن ور می رود . پیام سرش توی درس و مشق اش است . اما بیشرش حواس اش به فیلم اکشن تلویزیون است. مرد به تلفن جواب می دهد: .. " بله .. سلام ..خوبی ؟.. باشه ... حتما .. مخلصیم.." گوشی را رها میکنه و میره تو اطاق، روزنامه را دستش میگیره . سرسری نوشته ها را مرور میکه ؛اما حوصله خوندن نداره . زنش از توی آشپزخانه فریاد میزنه پس این روغن چی شد؟ مرد برمیگرده تو سالن و روی لبه مبل میشینه . تلویزیون را روشن میکنه . کانال را عوض میکنه ،هیچ کانالی را نمی پسنده . خوب بدش چی ؟ آیا واقعا دنبال چیزی میگرده ؟ دنبال چی میگرده؟ خودش هم نمیدونه. بی میل و رغبت از روی مبل بلند میشه ، از قاب پنجره فضای گرفته وتیره حیاط پیداست .برگهای درخت انار پیر و سترون سبز است. اما بقیه گل و گیاه توی باغچه زرد و بی رمق و تشنه ،هنوز از آفتاب داغ روز چلوسیده وشاکی هستند. صدا ریز و تند بریدن آهن آقای عمران از کوچه می آید . توی کوچه اهالی در حال رفت وآمد هستند . نه سلامی نه علیکی . چهره ها عبوس و گرفته . همه از هم گریزانند . حوصله دیدن روی یکدگر را ندارند. بلند گوی سمساری را انگار تو پنجره کار گذاشته اند . "خورد وریز انباری ، دراپر ، یخچال کهنه ..... خریداریم". وانت بادنده سنگین آرام از جلو پنجره میرود. وبه بوق ممتد پرایدی که پشت وانت می آید، توجهی ندارد . ساختمانهای مقابل آنقدر بلند هستند که آسمان پیدا نیست . صدای ضبط پراید دزد گیر ماشین پارک شده را روشن می کند. مرد پنجره را سفت می بنده اما بازهم صدا میاد .کف دستش را روی گوش ها میگذاره واز کنار پنجره می رود. هیچ کدام این ها برایش جالب نیست . چیزی وجود نداره که روش فکر و تمرکز کنه . همه چیز تکراری و کهنه و استرس آور است . اما نمیخواد قبول کنه که همین ها زندگی هستند . انگار زندگی واقعی یه چیز دیگه است . اما اون چیه ؟ کجاست؟
به طرف قفسه کتاب میره . ردیف کتاب ها توجه اش جلب نمی کند . صد بار آنها را مرور کرده است.
ازردیف پائین بی اختیار دستش کتاب "خواجه تاجدار "را بیرون می کشد ومثل کتاب شعر حافظ با آن فال میگیرد:
"خان اشاقه باش هر وقت از قصر خارج می شد برایش نقاره میزدند ودویست سوار در جلو وعقب وی حرکت میکردند و شاطر های پیاده راه را برایش میگشودند. "
فرستاده امیر جنگ به خدمت خان رسید و گزارش کرد:
"وقتی (لشگر جنگی) به قصبه ایزدخواست رسیدند . ... خان (فرمانده جنگی) امر کرد در آنجا چند روز توقف کنند. تا اینکه سرباز اجیر نماید و قصدش این بود که هزینه اجیر کردن سربازان را از سکنه ایزدخواست بگیرد. ... خان به آنها گفت مالیات ایزد خواست سالی ...هزار تومان است شما باید تافردا آنرا بپردازید.
دو روز گذشت وجوه محلی ایزد خواست نتوانستند پول فراهم نمایند و ... خان از فرط خشم امر کرد که هجده تن از وجوه محلی را به قتل برسانند. و دو جلاد سرهای آن هجده نفر را بریدند و جسدشان را در بیابان انداختند.
بعد یکی از معتمدین قصبه را که پیری سالخورده بود احضار کرد و به او ناسزا گفت و اورا مسئول مقاومت اهالی دانست و دستور داد سربازان گارد مخصوص شکمش را پاره کنند و روده هایش را مقابل چشم اهالی از شکمش بیرون کشید و هنوز مرد بدبخت جان نداده بود که .... خان امرکرد زن و دخترانش را در دسترس سربازان مافی که جزو گارد مخصوص او بودند بگذارند."
کتاب را روی میز میگذارد.
از اطراف غافل می شود ؛ نوشته های کتاب خواجه تاجدارمثل لشکر عظیم ... هجوم می آورد.
مرد تند تند در اطاق قدم می زند و دستهایش را بهم می فشرد وگلوی خان اشاقه باش ، وگلوی فرستاده امیرجنگ را در چنگ هایش می فشرد. " ای مرز پر گهر،سرزمین نفرین شده "... صدای اعتراض زنش او را به خود می آورد:
خرید کردی؟ . از اطاق بیرون می آید . بوی روغن سوخته از آشپزخانه می آید. فیلمی بازیرنویس فارسی از ماهواره درحال بخش است. به طرف بچه هایش که روی مبل تلویزیون تماشا میکنند می رود وکنار آنها مینشیند .ارتیست زن فیلم با هیکل هوسناک وجذاب که فقط یک شورت و سینه بند دارد و پاها و کفل های خوش ترکیب و گوشت آلودش هر مردی را مفتون میکند ، با مسلسل خودکار رقبایش را درو میکند و بجه ها از هیجان چشمایشان گشاد میشود . ناگهان فیلم قطع میشود . ویک زن نیمه برهنه خوشگل به تبلیغ کرم چند کاره می پردازد: تامین رابطه طولانی ، افزایش سایز ، دیر انزابی ،افزایش حجم اعضای تناسلی خانم ها و آقایان.....
پسرخانه به طرف دفتر مشق نیمه تمامش می رود . اما برمی گردد. خودش را به مرد میچسباند . و با ترس و احتیا ط می پرسد؟ پدر افزایش سایز یعنی چی؟ دختر که دبیرستانی است ، بدون اینکه سرش را از روی گوشی هوشمندش بردارد ، زیر لب اعتراض میکند . بچه ی خنگ پس تو چی بلدی ؟ و مرد ناچار برای اجرای دستور خرید بانوی خانه از مهلکه می گریزد. و به فکر خرید لحظه ای بی قراری را از خود دور میکند و برای چند لحظه دیگر به معنای زندگی و هدف آن فکر نمی کند. آرام است آرام ...
برچسب:
نویسنده: هستی کاظمی