خرید بک لینک

انوقت ها هرکس دیپلم میگرفت رد خور نداشت ، که معلم میشد. وهر کلاسی که معلم نداشتن با اینها پرش میکردند .
یک آدم حیف نون بیسواد هم معلم خط و نقاشی ما بود. خیلی سعی میکرد با لحجه تهرانی صحبت کند . اما استعداد تقلید هم نداشت. و کلاس او سراسر هر و کر و خنده بود. به همین دلیل سخت میگرفت ، و باید هرجور بود. نقاشی می کشیدی. وگرنه مهر استاد بجا بود .و چک و لگدش برجا.
آقای حیف نون ظهرها جلو مدرسه دخترانه پلاس بود .و پزش سیگاری بود که هنوز بدرستی نمیتوانست بکشد. و اغلب سر ظهر از دیدن شاگردانش دستپاچه میشد ، و دست و پاش به هم گره میخورد. و اگر دستش نمی سوزاند ، شانس آورده بود .و از نگاه شاگردانش میگریخت.
وقتی سرحال بودم و وقت داشتم ، من از روی عکس ماکسیم گورگی نقاشی کرده بودم. وبا اینکه مایل نبودم .آن را به مدرسه ببرم . بعلت نداشتن تکلیف و از ترس تنبیه ، از سر ناچاری مجبور شدم .
حیف نون که خیلی دلش میخواست، مطایبه ای بگوید و خوشمزگی کند .با دیدن نقاشی من گفت : «شیکله ددت را کاشیدی »، که کلاس یکبار منفجر شد.
از زمانی که به خاطر میآورم الکسی درخانه ما بود. یا از سینه دیوار نگاه میکرد .و یا کتابش یک جایی تو اطاق ولو بود . در کودکی با او رفیق بودم .
اصلا انگار الکسی عضوی از خانواده ما بود و از شهر ما مینوشت . از نهاوند . «گاوریل » همان فضلی شاگرد دایی عسگر بود . و «چلکاش » هم « قرناسه» زورگیر معروف شهر که برای بریدن دوتا درخت بزرگ از باغ مش ابراهیم نزول خور ، فضلی را خرکش کرده بود و به کمک خودش برده بود. خیلی از داستانهای گورکی برایم تازگی نداشت و انگار قبلاً شنیده بودم .این هم قصه بلقیس چل مجنون کوچه های نهاوند در اواخر دهه 30 است که از زبان گورکی میشنوید: بقیه در

داستان« اندوه بی پایان» از مجموعه داستانی چلکاش

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:24

صفحه بندی