40-50 سال پیش مرغ را زنده میفروختند . هرکس مرغ میخواست باید از مرغ های زنده داخل قفس مرغ فروشی انتخاب میکرد .بعد صاحب مغازه سرمرغ را می برید پرهاش را می کند ودست مشتری میداد.این حیوان زبان بسته را از مرغداری داخل قفس های کم ارتفاعی که به نصف قدش هم نمی رسید ، به زور می چپاندند. بعد قفس ها را روی هم می چیدند و به فروشگاه می آوردند. اینجا دیگر آخر شکنجه گاه بود . و آخر زندگی. سالم ماندن حیوان مهم نبود . یک مرغ لهیده ، نیمه مرده ، بیشتر با دست و پای شکسته و بدن زخمی ، که مزه گوشت لذیذش ، چشم انصاف و عطوفت همه را کور کرده بود. حیوان بیچاره اگر چشمی برایش مانده بود . مثل نخودی بود که یک بچه بازیگوش با قلم روی آن نقطه گذاشته باشد. حیوان مسخ شده با وحشت نگاه میکرد تا سرش را می بریدند . و آن جیوان از دست این موجود دوپای جنایتکار راحت می شد. امروزه هم این کار انجام می شود . البته انسان متمدن آنرا در خفا انجام میدهد نه جلو چشم ما.
اما قصه ما آدم هاست . همان بلائی که سر آن موجود اسیر می آوردیم ، حالا خودمان سر خودمان می آوریم. ما هم داخل قفس زندگی می کنیم . قفس هائی شیک بانماهای زیبای سنگی و ...که ده بیست طبقه روی هم چیده ایم. و از میان پرده های نقش و نگار دار ازسوراخ کوچک شیشه پنجره به شهر دود زده نگاه می کنیم . همه جا دور خود دیوار کشیده ایم . شبیه همان قفس ها .اما ما ظاهرا افسارمان دست خودمان است.از قفس بیرون می آئیم . ساعت ها در هوای تیره و دود زده با چار چرخه هایمان توی ترافیک بی آغاز و انجام خودمان را مشغول می کنیم . که اگروقتی برایمان مانده آن را سر کنیم. برایمان عادت شده ، خیلی هم از آن لذت می بریم. و هیچوفت از خود نمی پرسیم : خوب که چی؟ آخه این هم زندگیست ؟ بهتر هم میشود زندگی کرد؟ مثل سگ پاسوخته دنبال یک لقمه نان می دویم . و در هر فرصتی موقعیت و مثلا موفقیت های خود را به رخ هم می کشیم . چشممان فقط همان یک لقمه نان را می بیند، و آن یک وجب آپارتمان حقیر را که تویش زندانی هستیم وآنقدر به تظاهر و نمایش مشغوایم که درد را نمی فهمیم و یا به روی خودمان نمی آوریم. برای این زندگی حقیر بهای گرانی هم می پردازیم . دروغ می گوئیم ، حقه و کلک سوار می کنیم ، دستمان برسد ، کلاه برداری هم می کنیم . همدیگر را فریب می دهیم . وگاهی هم اگر جرئت کنیم از یکدیگر میدزدیم.اگر کسی پاپی مان بشود . هزار جور قسم می خوریم . و زیر بار نمی رویم . بعد رو به قبله می ایستیم و خود را بنده فرمانبردار وپرهیز کار می دانیم. نسبت به حق و حقوق دیگران بی تفاوت شده ایم . پوستمان کلفت شده.
برچسب: پوستمان,
نویسنده: هستی کاظمی