رهایم نکن ....
نه من رهایت نکردم ، خودت میگریزی.... کاری از دست من برنمی آید. نترس ،این سرنوشت محتوم ماست.
برگ سوخته رقصان بر بال باد ... آزاد از بند .. . سوار برعشوه نسیم ... سنگین با وقار ...رو اسفالت خیابان مینشست . هنوز گرمای آغوش مادربه او زندگی می بخشید .و هرگز نمیدانست این یک رقص سقوط است .
زرد وسرخ وطلائی ، باد همراه دیگر برگ ها آنها را روی سنگفرش می کشید . حالا بازیچه ای بود در دست باد. و ناله محزون آنها، سرود غم آلود بیداد زمان و جور دهر بود. اما او نمیدانست.
صدای مادر بود که در گوش باد می پیچید و انعکاسش به او می رسید :.... بدرود .. این قصه و خواب و خیال نیست . این آخرین دیدار ماست. گذار عمر است. ا فسوس.. این آخرین دیدار ماست ، آخرین دیدار با فصل خوب آشنائی هاست. دیگر مرا هرگز نخواهی دید.
صدای مادر بود که هرلحظه دورتر می شد. و برگ حس می کرد از شاخه جداست. تنش داشت سرد می شد . می خواست خود را به سوی مادر بکشد، اما دست سرنوشت قوی تر بود . تازه فمهید شادی این خش خش پائیزی دروغین است این صدای جانگاه سرود نیستی است.و فریاد کشید
رهایم نکن .. من زینت تو بودم . خودت گفتی تاج سرت بودم. یادت هست غوغای بهار سرمستی کودکی ، آواز بلبل، رقص غنچه ها، دست کشیدن نسیم برزلف افشان ما ، همخوانی قمری با شوق بنفشه و بازی کودکانه گل ها؟ گذر روزهای تنبل تابستان و رخوت شیرین خواب های بعد از ظهر در پناه شاخسارها ، زیر نور فروزان خورشید؟ آری می دانم سرمستی کودکی و قیل و قال جوانی ترنم باران بهار و موسیقی دلنشین صدای نسیم لا به لای برگ ها.... رقصیدن بر بال باد...
و مادر با آخرین صدا فریاد کسید ، :"من... من خسته ام ، بی رمقم ، خمارم . من باید بخوابم . تا در رستاخیز دیگر شاداب و پر توان برخیزم و از زایش تازه ام ، از برادران و خواهران تازه ات نگهداری کنم . این گذار عمر است . برو بسوی سرنوشت. بدرود...
... و باد غرید و فرش زرین برگها را به در و دیوار وماشین و درخت کوبید . و برگ ها دیگر صدای مادر را نشنیدند
برچسب:
نویسنده: هستی کاظمی