خرید بک لینک

رینت ، لباس ها ، پالتو ، انگشتری و دگمه سردست، کراوات ، عینکش را توی صندوق نگه داشته و گاه و بیگاه هروقت دلش تنگ می شود میرود سراغ آنها . هرچیزی توی خانه که به او مربوط می شود ، زینت را منقلب می کند.اشک هایش جاری می شود و زیر لب زمزمه می کند : کجائی پسر ؟ بی وفا کجا رفتی ؟ رفیق نیمه راه و شانه هایش می لرزد.

می گن تو دنبال آرزوهات رفتی ، کاشکی منم میبردی . آیا بار دیگر تو را می بینم . یا دیدار ما به قیامت افتاد . صدای هق هق اش توی اطاق می پیچد. . چه خلوتی دارد ... خلوت رو حانی که نه من نه هیچ انسان دیگری به خود اجازه نمی دهد داخل آن بشود. ..چیزی توی دستش است که به سینه می فشارد و می نالد. همانطور گریان می نشیند و آرام آرام شکسته می شود : به سجده می رود . پیشانیش را به زمین می گذارد و ناگاه از یک طرف می افتد . و روی زمین پهن می شود.صدای نفس های تند او با ناله های خاموش گریه قاطی می شود:

از روز اول هم معلوم بود ، معلوم بود که تو مال من نبودی ، دلت جای دیگری بود . این زندگی تورا آرام نمیکرد . نمی توانستی زندگی آرام ویکنواخت را تحمل کنی . این روزمرگی تورا ارضاع نمیکرد، شوق پرواز داشتی . قفس این خانه ، این اجتماع برایت تنگ بود. بالاخره هم از این بام پریدی . مثل آخر قصه آن کتاب لعنتی . میگفتی آخر این جوی باریک به دریا می ریزد . حتما رفتی و به دریا رسیدی.

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:50

صفحه بندی