چقدر تو گوشش خوندم . تشویق اش کردم : که داداش سایت خوبیه ، یه سری بش بزن
گفت : ای آقا این روزا با این همه شبکه اجتماعی جور واجور فانتزی ، کی حال داره به این سایت های اتو کشیده سربزنه
حرف های این ها مال تو قصه و کتابه ، از یه طرف میگن پند و توصیه و امر ونهی کردن مال قدیم بود . کارائی نداره. ولی همه مطالبشون نصیحت و امر ونهی یه :
این کار را بکن و آن کار را نکن؛
منتهی به این خشکی نه ، بلکه با کلی سوس و کاتالیزور عکس و رنگ های جذاب . و مثلا حرف های تازه....
کفتم: خوب همین دیگه
گفت :چی
گفتم: خوب همین مطالب جذاب و حرف های تازه و....
گفت: نیاز ما این چیزا نیست .
گفتم نیاز شما چیه . اصلا شما دنبال چی هستین ؟
....چهره اش درهم رفت و به دور ها خیره شد . از اینکه او را واداشتم فکر کنه خیلی خوشحال شدم.
شاید به جوابی رسید ؛ که نمی تونست بگه ... شاید اصلا جوابی نداشت ... اما هنوز منتظرم . منتظر یه جواب راه گشا ....
بعد باخودم فکر کردم ؛ راستی ما که مثل سگ پا سوخته صبح تا شب میدویم ؟ می دونیم دنبال چی هستیم !!!؟
یا سرنخ زندگی را گم کردیم .
سر نخ به کجا وصله ؟ سوراخ هوا کجاست؟ هدف زندگی چیه ؟
چی میشد اگر ما هم از فلسفه سر درمی آوردیم و هر کس حرف فلسفی میزد ما از تعجب وا نمی رفتیم !!!. آموزش و آشنائی با فلسفه هم جزدرسهای آموزشی بود؟
برچسب:
نویسنده: هستی کاظمی