خرید بک لینک

- عبدالرئوف

شاید هفتاد سال داشته باشد. لک های قهوه ای و تیره پوست صورتش نشانه از تحمل آفتاب دشت ها و گند مزارهای اقلیم هرا ت است..

عبدالرئوف با هیکل تکیده و لاغر ، صورت استخوانی پر خط و چاله هر روز کنار بساط کوچک جوراب ...جلو بیمارستان حا ضر است.

– جوراب ها چنده؟

دستش را بالا می آورد و پنجه اش را باز می کند وتوی هوا تکان می دهد . ومی خواهد قیمت جوراب را نشان بدهد.

- ها زار و پوان صد

زیرنور مستقیم آفتاب چشمهایش را تنگ میکند . اما نگاهش که با نگاه آدم تلاقی می کند چهرهاش باز می شود. می خندد. لب های نازک و قهوه ای اش به دو طرف صورت کش می اید.و دهانش نیمه باز می ماند تا سیاهی چند تا دندان باقیمانده در حفره دهانش نمایان شود. و حکایت زندگی سخت و درد و رنج سال های گذشته عمر آشکار شود. رنج و زحمتی که در این نظام بیداد و استثمار او از آن نتیجه ای نگرفته است.

- باردیگر که از جلو بیمارستان رد می شوم ، کشش شیرینی مرا به سمت بساط عبدالرئوف میکشد. در کنار بساط کوچکش روی یک وجب پارچه نخ نما به نماز ایستاده است. و چه عاشقانه و سرمست. فارغ از رنج تعلق ، پیراهن تمیز و یقه اهار به سن و سالش نمی خورد . به ویژه یقه بزرگ پیراهن که گردن نحیف با رگ و ریشه پیرمرد در میان ان یقه بزرگ گم شده است. گویا پیراهن پسرش باشد و یا آدم خیری که به او پوشانده است.

.... خیلی زود مرا می شناسد و مثل رفیق چندین ساله چهره اش خندان می شود و میگوید :

- آهای .. چی ی می ی کنی؟

در برابر او نمی شود مقاومت کرد . آنقدر بی ریا و صمیمی است ، که من بی اختیار دستم به جانب او می رود . دست مرا به سختی می فشارد. اما این دست های پر رگ وپی و افتاب سوخته پیرمرد چقدر گرم است و با چه قدرتی می خواهد عشق و محبت را بیان کند.

همانطور که با من مشغول صحبت است . از بساطش یک جفت جوراب برمی دارد و بمن می دهد . با خوشحالی جوراب را میگیرم . و اسکناسی به او می دهم. اماعبد الرئوف پول جوراب را نمی گیرد. ابتدا فکر می کنم ، تعارف می کند . به او اصرار می کنم ،زیر بار نمی رود. عبدالرئوف هم مثل بساطش ساده وخاکی است . این قدر ساده که با یک خنده و احوالپرسی معمولی رفیق می شود. و بر عکس ما آنچه برایش ارزش است ، اسکناس نیست.

- چهره ی تشنه اش ، صمیمی و دوست داشتنی است . آدم دلش می خواهد یک سطل آب سرد رویش خالی کند ، شاید این لب های سوخته ، و این گونه های گود و نهیف، تر وتازه شود.

عبدالرئوف راضی است . از زندگی راضی است . زندگیش در یک کف دست جا می شود . اما دلش نه . دلش دریاست... بقایای نان خشک صبحانه کنار دستمال جوراب ها مانده . تابش نور آفتاب تابستان چشمهایش را کمی جمع کرده است. با دهان باز و با خنده همیشگی اش نظاره گر گذران روزمره زندگی است. از همه تعلقات مادی زندگی آزاد است با عبدالرئوف نمی شود از همه چیز حرف زد ،خیلی چیزها را که برای ما خیلی مهم وباارزش است ، او نمی فهمد.و یا هرگز نشنیده است .: نام و مدل ماشین ، موبایل ، واحد تجاری واداری ، حساب بانکی ، دلار، سکه ، مشارکت در ساخت ، چشم و هم چشمی ، افاده ، حرص وطمع ، مایه تیله......

آفتاب همه پیاده رو را پوشانده است ، حتی جای عبدالرئوف را . چند روز است که جای اوخالی است. جورابی که به من داده بود و پولش را نگرفت. و این یک جفت جوراب چقدر ذهن مرا مشغول کرده است. بار سنگینی روی قلبم است. دلواپس شدم داخل بیمارستان از نگهبان میپرسم. اسمش را نمی داند ، اما اورا به روشنی می شناسد. روشن مثل صدها ستاره بی نام آسمان شب . سفارش اش را به آقا دکتر کردیم . کاغذ داد که چشمش را در بیمارستان امیر اعلم عمل کنند . چند روزیست برای جراحی چشم رفته....

من پیگیراو بودم و گاه و بیگاه به محل بساطش سر می زدم. به بیمارستان می روم سراغ او را میگیرم ، فایده ای ندارد .... برگرده من نگاهی سنگینی می کند . بی اختیار برمیگردم . زن دستفروش است . می پرسد . "دنبال رفیقت میگردی ؟" می گویم :"ازش خبر داری ؟" زن دستفروش با بغض میگوید ، عملش که کردند ، از بیهوشی برنگشت .

تو پیاده رو بی اختیار راه می روم . مزه شوری از کنار لب هایم سر می خورد . قطره های اشک است که گونه هایم را خیس کرده . زن دستفروش رو برمی گرداند و دور می شود.

.... اما عبدالرئوف دیگر برنگشت ... داد از این دنیای پر از زنجیر ... و این زمین خاکی چه انسانهای شریفی که در دلش پنهان می کند. همان قصه ی بازیگر دهر وجام لطیف خیام . دریغ از این دهر سنگ دل و از این زمانه بیرحم.

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 12:16

صفحه بندی